بخاطر پدرم!

باران می بارید. از آن بارانهایی که بین سردی زمستان و طراوت بهار گیر کرده بود. دختر جوان با دست و صورت سرمازده، وارد ستاد دیه استان تهران می شود. روزهای آخر اسفند ماه، نگران سفره خالی هفت سینی است که شاید پدر بر سرش نباشد. نگران حرف و حدیثهای فامیل دامادشان که ما آماده برگزاری مراسم عروسی هستیم، پدرت کی آزاد می شود تا پسرمان لباس دامادی بپوشد؟
اسمش زهره است. در نبود پدر، با همان دستان ضعیفش چرخ زندگی خانواده را می چرخاند. با بغضی سنگین می گوید: پدرم راننده کامیون یک شرکت حمل و نقل بود. در یکی از روزهای بهمن ۹۴ باری به محله باغ فیض در خیابان اشرفی اصفهانی برده بود ولی متأسفانه ترمز بادی کامیون دچار مشکل شده و در سرازیری نتوانسته بود آن را کنترل کند و به یک ماشین پرادو خورده و با این اتفاق، ۱۴ماشین به صورت زنجیره ای با هم تصادف کرده بودند.
در آن روز شوم، به پرادو خسارت خیلی زیادی وارد شده بود ولی خدا را شکر که خسارت جانی نداشت و همیشه به خاطر این موضوع، خدا را شاکر هستیم. پدرم بازداشت شد، راننده های خسارت دیده، به خانه ما در اسلامشهر آمدند و وضع زندگیمان را دیدند و بیشترشان از بیمه بدنه ماشین خودشان استفاده کردند ولی چهار نفرشان بخاطر خسارت زیاد، رضایت ندادند، پدرم مدتی در زندان ماند و با قبول اعسارش از سوی دادگاه به هر کدام از راننده ها، ماهی ۵۰۰هزار تومان پرداخت می کرد ولی راننده پرادو، با حکم قضایی، ۱۶۰میلیون تومان می خواست باید نصف آن را ابتدا و نصف باقی مانده را به صورت اقساط واریز می کرد که پدرم برای بار دوم شهریور ماه امسال باز به زندان رفت و درخواست اعسار داد.
در حال حاضر، با قبول اعسار، باید ۲۸ میلیون تومان به عنوان پیش پرداخت واریز کند که توانایی پرداخت همین مبلغ را هم نداریم والا پدرم از شهریورماه در زندان نمی ماند… اگر ناچار نبودیم اینجا نمی آمدم. پدرم با سیلی صورتش را سرخ می کرد ولی همیشه نان حلال سر سفره می آورد، به خواب هم نمی دید یک روز من نان آور خانه باشم و او زندانی باشد!
بغض دختر جوان مجالش نمی دهد و در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریزد، می گوید فرزند دوم خانواده هستم. لیسانسم را گرفتم و در یک شرکت خصوصی با حقوق یک میلیون تومان کار می کنم. یک خواهر بزرگتر از خودم دارم که دو سال پیش نامزد شده و جهیزیه مختصرش گوشه خانه خاک می خورد. دو برادر دوقلو هم دارم که سرباز هستند. یکی در قصرشیرین خدمت می کند و یکی هم در رباط کریم. آن برادرم که در رباط کریم خدمت می کند شبها در راه خانه، ماشین پسرخاله ام را می گیرد و تا صبح در آژانس می ماند تا شاید مسافری ماشین بخواهد.
زندگی ما با همین حقوق یک میلیون تومان من به سختی می چرخد و تازه باید خیلی صرفه جویی کنیم تا بتوانیم با چند ماه تأخیر، ماهی ۵۰۰هزار تومان سه شاکی که ۱۵۰۰ تومان می شود، پرداخت کنیم. برادر دیگرم در قصرشیرین بخاطر نداشتن کرایه ماشین، مرخصی هم نمی تواند بیاید…
از این و آن حرف می شنویم، دامادمان پسر خیلی خوبی است. شرایط مان را درک می کند ولی حرف و حدیثهای دیگران به گوشمان می رسد و منتظر مراسم عروسی هستند. امروز به خاطر پدرم اینجا آمدم. من خیلی به او وابسته هستم، بیشتر از خواهر و دو برادرم… به هر دری می زنم تا شاید دری برای نجات پدرم باز شود.
پدرم ۶۰سال دارد و بیمار است. پرونده پزشکی اش را به زندان فرستاده ام. دلم برایش می سوزد. در این مدت، به اندازه ده سال پیر شده، هر بار که برای دیدنش به زندان می رویم، پیرتر از هفته پیش شده است. آرزوی این که پدرم موقع تحویل سال، سر سفره هفت سین بنشیند، آرزوی بزرگی نیست فقط ۲۸ میلیون تومان می خواهد ولی این مبلغ برای من و خانواده ام خیلی زیاد است.
زهره به خاطر پدرش اشک می ریزد، به خاطر او غرور جوانیش را زیر پا گذاشته، آهسته حرف می زند تا خانواده های زندانیان دیگری که به ستاد مراجعه کرده اند، صدای خرد شدن غرورش را نشوند… اگر شما می خوا هید در پرداخت بخشی هر چند کوچک از بدهی مالی و در نهایت آزادی پدرش سهیم باشید، با مددکاران نمایندگی ستاد دیه استان تهران با شماره تلفن ۸۸۸۶۱۸۷۰ تماس بگیرید. عزیزان نیکوکار می توانند از طریق سایت نمایندگی ستاد دیه استان تهران به نشانی www.tehipro.ir و یا لینک اطلاع رسانی https://t.me/tehipro فعالیتهای این نمایندگی و نیز نحوه ارسال کمکهای مالی و آزادی زندانیان استان آشنا شوند.
امینه افروز
روابط عمومی نمایندگی ستاد دیه استان تهران

نوشتن دیدگاه

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد.لطفا فیلد های که دارای ستاره هستند را پر کنید *

*