تا آزادی بابا، من مرد خانه هستم!

امینه افروز

tehipro@

زن خسته است! از سرزنشهای مردم، نگاه شماتت بار همسایه ها، رفت و آمدهای زیاد به دادگاه، حالا دیگر تعداد پله ها را می دانست. بچه های معلولش نمی توانستند از این پله ها بالا و پایین بروند، محمد همیشه گوشه لباسش را می گرفت و می گفت: تا آزادی بابا، من مرد خانه هستم! باید من هم همراهت بیایم. به بابا قول داده ام مواظبت باشم…

زن با چادر، اشکهایش را پاک می کند و لیوان آبی برای پسر کوچکش محسن می ریزد: از وقتی شوهرم زندان رفته، محمد آرام و قرار ندارد. خیلی به پدرش وابسته بود. هر وقت می خواهم دنبال پرونده جایی بروم، غمم می گیرد. خانواده ام شهرستان زندگی می کنند. چند بار خانه تنها ماندند و به بهانه ای بیرون رفتم وقتی برگشتم، یک خرابکاری کرده بودند. مجبورم به خاطر حفظ جانشان توی این گرما هر دو را با خود این طرف و آن طرف ببرم.

محمد می خواهد از روی میز پرونده ها را بردارد. مادرش مانع می شود: دست نزن، مگه قول ندادی آرام باشی و اذیت نکنی؟ محمد اخم می کند، با معلولیتی که دارد، به سختی می توان فهمید چه می گوید، توان حرکتی اش هم خیلی ضعیف است و به کمک مادرش راه می رود: ولی پرونده بابا اینجاست… کارشناس ستاد دیه پرونده پدر محمد را بررسی می کند.

زن دیگری با دختری حدود شش یا هفت ساله و معلول وارد می شود. به محض ورود همسر زندانی را می بیند و به تندی می گوید: می بینی شوهرت چه طور هم مرا بدبخت کرده، هم تو را؟ و جوابی همراه با بغض می شنود: شوهرم کلاهبردار نبود، از پس مخارج این دو بچه برنمی آمد. خودت که دیدی چه قدر این در و آن در زد! از اول هم که می گفت پولت را پس می دهم ولی نشد. پولش دست مردم بود، نتوانست جمع کند. حالا همان ها راحت نشسته اند و فکر می کنند این بنده خدا تا ابد در زندان می ماند، حتی نمی آیند بدهی هایشان را صاف کنند و کرایه خانه را بدهم. همین امروز فرداست که صاحبخانه اثاثیه ام را بریزد وسط کوچه!

دخترک معلول بی خبر از سختی هایی که مادر یک تنه بر دوش می کشد، با پسر کوچک زندانی بازی می کند. مادرش دستش را می گیرد و روی صندلی می نشاند تا نظم اداره را بر هم نریزند. زن زندانی با گریه برای خانم کارشناس تعریف می کند: داود کارگر بود. با وجود مخالفتهای خانواده ام با هم ازدواج کردیم. آرزویمان ساختن یک زندگی پر از عشق بود ولی خدا امتحانمان کرد، امتحانی سخت!

پسرم محمد که به دنیا آمد، متوجه معلولیتهای ذهنی و جسمی اش شدیم. روزهای خیلی سختی بود. از طرفی خانواده ام سرزنشم می کردند، از طرفی نگاه ترحم انگیز اطرافیان آزارم می دادند. او حالا ۱۷ سال دارد و مدرسه کودکان استثنایی می رود. شش سال قبل خدا، پسر دوممان را به ما داد…

همسر داود به پسر کوچکش که حالا کنار دختر شاکی نشسته، نگاه می کند و سر تکان می دهد: معلولیت محسن بیشتر از محمد بود ولی باز هم به خواست خدا، راضی بودیم. دیگر دستمزد بخور و نمیر کارگری جوابگوی دو بچه معلول نبود. یک روز کار بود و چند روز نبود. کارگری ساختمان، نظافت منازل… صبح تا شب دنبال نان حلال بود!

آهی می کشد و ادامه می دهد: بالاخره تصمیم گرفت یک مغازه باز کند. فکر می کرد می تواند خودی بین اقوامی که طردمان کرده بودند نشان دهد. هزینه های درمانی بچه ها را تأمین کند و دستی به سر و گوش زندگیمان بکشد…

زن شاکی حرف او را قطع می کند: شوهرم مرده بود، یک بچه یتیم معلول داشتم که می خواستم به مدرسه بفرستم. نان آوری نداشتم، همه دار و ندارم که از شوهرم رسیده بود یا پس انداز و کمک این و آن، همین ۷۵ میلیون تومان بود که دادم به شوهر این خانم… تازه مغازه باز کرده بود، یکی از آشنایان معرفی کرد و من پولم را دادم تا لباس بیاورد و بفروشد و از سودش چیزی هم به من بدهد تا چرخ زندگیم را بچرخانم… چند ماه اول خوب بود، در سود مغازه شریک بودیم. هم خرج مغازه درمی آمد هم سودی به من می داد. قرار گذاشته بودیم مغازه از او و جنس از من باشد و درآمدش را تقسیم کنیم.

اما کم کم، درآمد مغازه کم شد، چون هیچ تجربه قبلی نداشت و چند نفر هم از اعتمادش سوءاستفاده کردند، جنس بردند و پول ندادند. من هم ماندم مقابل خانواده شوهرم که با نیش و کنایه و طعنه می گفتند سرمایه شوهرم را بر باد داده ام. می دانید… خیلی سخت است، کسی نبود به او تکیه کنم، همه تنهایم گذاشته بودند…

این بار زن شاکی هم اشک می ریزد ولی خیلی آهسته، انگار به اندازه تمام تنهایی هایش در درونش گریه می کند.

هم زن زندانی تنها مانده، هم زن شاکی! هر دو گرفتار فرزند معلول و از دست رفتن نان آور خانه هستند. کارشناس آنان را به آرامش دعوت می کند. زن شاکی خسته و درمانده در مقابل نگاه ملتمس آمیز زن زندانی، می خواهد از ستاد بیرون برود. دست دخترکش را می فشارد. دخترک نمی داند پاهای ناتوانش را دنبال مادر بکشاند یا نگران از گرمای خیابانها، بماند و با دوست جدید معلولش بازی کند.

تقریبا امید همسر زندانی به یاس تبدیل شده، محمد هنوز می خواهد دور از چشم مادر، پرونده ها را به هم بریزد. این بار انگار عصبانی است. قبل از این احساس کرده بود کلید آزادی پدرش در دستهای همین خانم است و آرام در انتظار به سر می برد، اما حالا از گریه های مادرش، به هم ریخته است: بابا خودش گفت تا من برمی گردم مواظب مادر و برادرت باش. من مرد خانه هستم. مگر تو نگفتی بابا زود آزاد می شود؟ ببین این کلید باباست، محکم نگه داشته ام، گم نشود!

و تازه مادر متوجه کلید خانه می شود که در میان مشت پسرش مخفی شده است! سری تکان می دهد و با ناامیدی، کاغذهایش را در کیفش می گذارد تا به خانه اجاره ای برگردد و غرولندهای صاحبخانه را بشنود. اما امید به فضای تلخ برمی گردد، زن شاکی دست در دست دخترکش برمی گردد: من ۴۵ میلیون تومان خواسته ام را می بخشم، فقط سی میلیون به من بدهید… برای خودم نمی خواهم، کرایه خانه هایم عقب افتاده، به صاحبخانه می دهم تا اجاره خانه کمتری از من بگیرد، دستم خالی است نمی توانم این بچه را بیمارستان ببرم!

تهیه همان سی میلیون تومان هم برای همسر داود امکان ندارد، ولی نمایندگی ستاد دیه، سریع نیکوکاران را به کمک فرا می خواند. زن شاکی می گوید: من یک بچه معلول ذهنی و جسمی دارم و می دانم نگهداری از این نوع فرزند خیلی سخت است، وقتی دیدم این خانم دو بچه با شرایط بچه من دارد، دلم سوخت! می دانم همین ۳۰ تومان برکتش خیلی زیاد خواهد بود، ۴۵ تومان را بخشیدم، امیدوارم خدا هم به کمک کند هم به این خانم و شوهر زندانی اش!

۲۴ ساعت بعد نیکوکارانی که همیشه منتظر کار خیر هستند و این نوع کمکها را موهبتت الهی می دانند که نصیبشان شده، به کمک داود می آیند. ۳۰ میلیون تومان از سوی آنان و نمایندگی ستاد دیه استان تهران به حساب شاکی واریز می شود. خانم شاکی که خودش هم با بخشیدن ۴۵ میلیون تومان از طلبش در آزادی یک زندانی نیازمند جرم غیرعمد سهیم بود.

دو روز بعد، داود همراه پسرش محمد به ستاد آمد. این همه راه برای تشکر از کسانی که در تلخ ترین روزهای زندگی به دادش رسیده بودند، از وضعیت جسمانی فرزندش ناراحت نبود، مصلحت خداوند می دانست… حالا دیگر محمد در پی به هم ریختن پرونده ها نبود ولی هنوز کلید خانه را دست داشت و این بار خنده در آن صورت موج می زد: بابا گفته باز هم من مرد خانه هستم و وقتی سر کار می رود مواظب مادر و برادرم باشم و کمکشان کنم…

 

عزیزان نیکوکار جهت اهدای کمک های مالی و آزادی زندانیان نیازمند واجد شرایط جرایم غیرعمد می توانند از طریق تماس با شماره تلفن ۸۸۸۶۱۸۷۰ و یا مراجعه حضوری به نشانی خیابان کریمخان زند، خیابان سنایی، نبش اعرابی ۶، پلاک ۲۵، طبقه سوم و همچنین به سایت نمایندگی ستاد دیه استان تهران (نشانیwww.tehipro.ir ) و یا لینک اطلاع رسانی tehipro@ با فعالیتهای این نمایندگی و نیز نحوه ارسال کمکهای مالی و آزادی زندانیان استان آشنا شوند.

نوشتن دیدگاه

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد.لطفا فیلد های که دارای ستاره هستند را پر کنید *

*