ترک تحصیل اجباری به خاطر ۲ میلیون تومان!

امینه افروز

زندگی مثل یک دایره است. هر چه می دوی نقطه دنجی نداری، همه جایش یکسان است.. بدون هیچ نقطه روشن! زهرا اینها را زیر لب زمزمه می کند. پشت تلفن صدایش می لرزد. قرار است برای صحبت در مورد شکایتش با او صحبت کنم… این که با چه میزان مبلغی رضایت می دهد و از پیش قسط مهریه اش می گذرد تا شوهرش آزاد شود ولی قصه زندگیش تلخ تر از آن است که با یکی دو میلیون کمتر و بیشتر رنگ شیرینی به خود بگیرد:

دخترم دینا به خاطر باقی مانده شهریه مدرسه اش، یک سال است نتوانسته به مدرسه برود. دوستانش کلاس پنجم رفتند و امسال مهرماه کلاس ششم… اما دینا شاید امسال هم نتواند به مدرسه برود. من زنی نیستم که حاضر باشم ذره ای حاضر به ناراحتی شوهرم محمد باشم ولی مجبور شدم مهریه ۱۱۰ سکه ای خودم را به اجرا بگذارم شاید خانواده اش برای نجات او خودی نشان دهند.

زندگی من و محمد با عشق آغاز شد. تلاش شوهرم خوشبختی من بود. در بازار میوه و تره بار بناب کار می کرد. توقع من هم زیاد نبود، شوهرم پسر ارشد خانواده است. یک برادر کوچکتر و چهار خواهر که همگی با افراد پولدار ازدواج کرده اند.

محمد از همان بچگی روی پای خودش ایستاده بود، من هم با کم و زیاد درآمد روزانه اش می ساختم و به دنیا آمدن دینا زندگی ما را شیرین تر کرد. حالا دیگر هیچ آرزویی نداشتیم جز بزرگ شدن دخترمان و خوشبختی او.

اما همه این آرزو، در یک صبح تلخ، رنگ باخت. محمد مثل همیشه با همان وانت پیکانش میوه عمده  با چک خرید و فروش می کرد. آن روز تازه دو تن موز خریده بود که ناگهان با تماس خانواده اش، بار را رها کرده، به بیمارستان شتافت. سکته مغزی پدر محمد … بیمارستان بناب، امکانات زیادی نداشت، خیلی فوری با آمبولانس به تبریز و یک بیمارستان خصوصی اعزام شد. تا آن موقع ما درگیر بیمارستان نشده بودیم که در این زمینه آشنایی داشته باشیم.

به فاصله دو روز، تمام بار موز خال زده شده بود. قیمت این بار یک سوم شده، در حالی که چکهایش در دست سه نفر از عمده فروشان میدان بود. مجبور شد با همان یک سوم قیمت، بار را یک جا بفروشد و خرج بیمارستان کند. پدرشوهرم یک هفته در بیمارستان ماند. هزینه این یک هفته حدود هفت سال پیش، ۵۰ میلیون تومان بود.

محمد هیچ پولی نداشت. برادرش سرباز بود، خواهرهایش می گفتند شوهرمان اجازه نمی دهد پول حتی قرض بدهیم. مادرش همان مقدار کم طلاهایش را حاضر نشد بفروشد، گفت شوهرم سکته کرده، اگر طلاهایم را بفروشم و به خانه برگردد، دوباره با دیدن دستهای خالیم سکته می کند!! بیمارستان هم اعلام کرد اگر این پول را ندهید، دستگاههایی که به بدن بیمار وصل شده، جدا می کنیم!

در آن شرایط برای کمک با شوهرم، به مادرم با بانک رفتیم و با سود زیاد وامی فوری گرفتیم که خود محمد برای ضمانتش چک داد. پول را به بیمارستان داده و پدرش را در همان شهر و در بیمارستان دولتی بستری کردیم. محمد مجبور بود بین تبریز و بناب در رفت و آمد باشد. چکهایش یکی یکی برگشت می خوردند ولی بیماری پدرش و این که هر لحظه ممکن بود اتفاق بدی بیفتد و تنهایی در آن شرایط بحرانی، باعث شد نتواند کار کند. من تمام این شش ماه در همان وانت پیکان جلوی بیمارستان زندگی کردم. گاهی شوهرم دنبال دارو و یا لوازم دیگر می رفت و من نمی توانستم لحظه ای از بیمارستان دور شوم شاید پدرشوهرم حالش بد می شد. شبها هم روی همان صندلی می خوابیدیم. خانواده اش کاملا ما را تنها رها کرده بودند.

طلبکاران که اعتبار محمد را از دست رفته می دیدند و تصورشان به مردی تنبل تبدیل شده بود که ماهها کار نکرده و به میدان میوه و تره بار سر نمی زد، سراغش آمدند. این بار محمد مرا با تهدید و دعوای چند روزه به زور به بانک برد و به اسم من دسته چک گرفت و به بعضی از طلبکارانش چک مرا داده و گفته بود این خانم از آشنایان پولدارم است و چک او طلاست. طلبکاران هم چکهای برگشت خورده اش را به او داده و چکهای مرا گرفتند به امید آن که به پولشان که حقشان بود برسند.

شش ماه بعد دکترها با تأسف، پدرشوهرم را جواب کردند. او را به خانه اش بردیم. مخارج داروها، خرید تشک برقی، تخت بیمارستانی، دستگاه اکسیژن ساز، کپسولهای اکسیژن، دستگاههایی که به انگشتان دستش وصل می شدند تا میزان فشارخون و نبضش را دائم کنترل کند و هر لحظه که بوق می زد با وحشت به طرفش می دویدیم… خود هزینه های کمرشکنی بود. شوهرم کم کم داشت با ته مانده اعتبار قبلیش کار می کرد. امید داشتیم وضع مالیمان باز بهتر شود. قسطهای بانک هم خود معضلی دیگر بود.

محمد کم کم بعد از طلاهایم رو به فروش لوازم خانه آورده بود. تمام جهیزیه ام را کم کم فروخت و در همان روزهای سخت، با آن همه هزینه و مراقبت، پدرش از دنیا رفت و باز محمد بود که به عنوان پسر ارشد باید خرج می کرد… از خرید قبر تا کفن و دفن، مراسم، ناهار، پول قرآن خوان، چای بریز مسجد و… حالا دیگر نه تلویزیون و یخچال داشتیم نه فرشی زیر پا…

این بار مجبور شدیم یک شبه من و محمد و دینا در حالی که همه دارایی مان از زندگی ته همان وانت پیکان ریخته شده بود، به تهران آمدیم. محمد وانتش را فروخت و یک پراید مدل ۸۱ خرید تا با آن کار کند و کم کم برای طلبکارانش بفرستد و چکهای مرا پس بگیرد.

خانواده ام که ساکن تهران هستند، دست ما را گرفتند. یک خانه محقر برایمان اجاره کردند و چند تا لوازم خانگی دست دوم خریدند تا زندگیمان دوباره سروسامان بگیرد. سایه سنگین طلبکاران را احساس می کردیم. همه جا در جستجوی ما بودند. دینا را در یک مدرسه غیرانتفاعی برای کلاس چهارم ثبت نام کردیم. تصورمان این بود در مدرسه دولتی فوری با استعلام پیدا می شود. تمام دار و ندارمان یک میلیون تومان بود که به مدرسه دادیم و قرار شد دو میلیون باقی مانده را بعدا پرداخت کنیم.

تصورمان اشتباه بود. طلبکاران می دانستند خانواده ام ساکن کدام منطقه تهران هستند. از طریق مدرسه غیرانتفاعی هم خیلی راحت دینا را پیدا کرده بودند. ابتدا تهدید و ترساندن دینا و بعد تعقیب سرویس مدرسه و پیدا کردن خانه!

وقتی برای گرفتن کارنامه دینا به مدرسه رفتم، گفتند تا زمان پرداخت بدهی دو میلیون تومانی، نه کارنامه می دهیم نه پرونده! التماسهایم بی فایده بود. در میان آن همه بدبختی، نتوانستم این مبلغ را فراهم کنم. دخترم نمی توانست به مدرسه برود. سال گذشته، اول مهر، یکی از بدترین روزهای زندگیم بود. طفلک دخترم دوستانش را می دید که به مدرسه می روند ولی او به خاطر نداشتن پول در خانه ماند!

همان چند نفر طلبکاری که هنوز چک محمد را در دست داشتند، او را به دست قانون و زندان تبریز سپردند. خانواده اش که کمکمان نکرده بودند، باز هم به ما ضربه زدند. سراغ طلبکاران رفتند و گفتند چرا محمد را زندانی کرده اید؟ او همه دارایی اش را به زنش و خانواده اش داده، آنان راحت در تهران زندگی می کنند و شما دنبال پولتان هستید. بعد هم با کمک چند نفر از آشنایان، مقداری از طلبها را داده، آزادش کرده بودند.

حرفهای خانواده محمد برایم سنگین تمام شد. وقتی آمد، گفتم همه زندگیمان بابت بیماری و فوت پدرت از دست رفت و مادرت حتی حاضر نشد یکی از النگوهایش را بفروشد. خودت که شاهد همه ماجراها هستی، به چه قیمت، خانواده ات نجاتت دادند؟ اختلاف ما هم از همین جا شروع شد. محمد می خواست دوباره به بناب برگردیم و من نگران چکهایی که به نام من صادر کرده بود، می خواستم در همین تهران بمانیم و کار کنیم. او حاضر نبود نه من سر کار بروم و نه همراه دخترمان در تهران بمانم.

متاسفانه به تحریک یکی از خواهرانش، دینا را از مقابل مدرسه سوار ماشینش کرد و مثل آدم ربایی به شهرستان نزد خانواده اش برد تا من مجبور شوم به خاطر دخترم برگردم. طلبکاران مدام برایم تهدید و پیغام می فرستادند.

بغض زهرا که از ابتدای حرفهایش پشت گوشی تلفن احساس می شد، می ترکد و صدایش همراه گریه گاهی نامفهوم می شود: این بار مجبور شدم به خاطر نجات زندگیمان مهریه ام را به اجرا بگذارم تا خانواده اش مجبور شوند برای آزادی پسرشان کار کنند و من هر چه گرفتم به طلبکارانی بدهم که خودم ذره ای در طلبها و بدهی ها نقش نداشتم.

۱۱۰ سکه که ۱۷ خرداد ماه امسال، با زندانی شدن محمد در زندان اوین تهران و قبول اعسارش از سوی دادگاه، به ۵ عدد پیش قسط و چهار ماه یک سکه تبدیل شد. خانواده اش که نمی خواستند هزینه زندگی دینا را پرداخت کنند، او را با اتوبوس به تهران فرستادند. وقتی دخترم را یک بار دیگر در ترمینال در آغوش گرفتم، انگار دردهایم تمام شده بود.

حالا محمد زندانی است. دخترم با چشمان گریان، بچه هایی را می بیند که دنبال خرید لوازم التحریر و لباس مدرسه هستند ولی انگار باید باز هم این بچه بی گناه باید در خانه بماند. مدرسه اعلام کرده اگر این بدهی را بدهی، پرونده را به دستت نمی دهیم، می فرستیم آموزش و پرورش بناب، چون پدرش گفته حق ندارید پرونده بچه مرا به کسی جز خودم بدهید!

چندین بار به آموزش و پرورش رفتم و کمک خواستم. هیچ فایده ای نداشته، اگر پول مدرسه را بدهم، شاید راهی داشته باشد بتوانم او را در مدرسه دولتی ثبت نام کنم. مهر در راه است و زندگی من همان دایره ای است که دورش می دوم و به جایی نمی رسم. همه جای این دایره تاریک است!

حرفهای تلفنی زهرا تمام می شود. آن قدر حین اشک ریخته که به زحمت خداحافظی می کند. دیگر برای رضایت حرفی نمی زنم. دردها او را به سمت شکایت برای مهریه سوق داده است. بیش از همه نگران دخترش دینا، اول مهر و بعد ۴۰ میلیون بدهی است که بابتشان چک داده است. یعنی کل بدبختی های این زن، شوهر و دخترش دینا به ۵۰ میلیون تومان هم نمی رسد. این پول شاید برای کسانی که دلشان بزرگ است و خیلی راحت برای نجات آدمها، آستین همت بالا می زنند، رقم زیادی نباشد ولی برپا شدن زندگی شکست خورده محمد و زهرا و آینده دخترکی که بخاطر دو میلیون تومان یک سال به اجبار از تحصیل جا مانده است، به این مبلغ بستگی دارد.

عزیزان نیکوکار جهت نجات زندگی زهرا و بازگشت دینا به مدرسه، می توانند از طریق تماس با شماره تلفن ۸۸۸۶۱۸۷۰ و یا مراجعه حضوری به نشانی خیابان کریمخان زند، خیابان سنایی، نبش اعرابی ۶، پلاک ۲۵، طبقه سوم و همچنین به سایت نمایندگی ستاد دیه استان تهران (نشانیwww.tehipro.ir ) و یا لینک اطلاع رسانی tehipro@  در این امر خیر هر چند با مبالغ کم شرکت نمایند.

نوشتن دیدگاه

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد.لطفا فیلد های که دارای ستاره هستند را پر کنید *

*