غذایی که هرگز گرم نشد!

امینه افروز

دخترک از ترس پشت چادر مادر پناه گرفته و چنگ بر عروسک همدمش می زد. پدرش دست او را نگرفته بود. دست پدرش را به دستان آقای پلیس بسته بودند. مادرش شتابان با التماسهای همراه با ناله، گریه می کرد و از دو خانم می خواست شوهرش را ببخشند. آن دو خانم هم گریه می کردند و بی توجه به این التماسها یکی از آنان می نالید: مادرت برایت بمیر که زن و بچه هایت را تنها گذاشتی و رفتی… به سختی در گرما و سرما با نان کارگری، لقمه نانی درمی آورد حالا همان هم نیست… جواب بچه های یتیم شده اش را چه بدهم؟

از آن روز تلخ اواخر تابستان ۹۱، شش ماه می گذشت. کابوسهای هر شبش، فریادهای کمک خواهی ابوالفضل بود. صبح که سر کار می رفت، دخترکش خواب بود، کیف قرمز مدرسه در انتظار روز اول مهر، لحظه شماری می کرد. پاییز از راه می رسید و تنها فرزندشان باید کلاس اول ابتدایی می رفت. هنوز لباس و کتاب و دفتر نخریده بودند.

حمید بنای ساختمان بود. یک روز کار می کرد و چند روز بیکار در جستجوی کار… همین آخرین کار، خیالش را برای چند هفته راحت کرده بود. اگر مشکلی پیش نمی آمد، این ساختمان نیمه کاره را تمام می کرد و پول خوبی می گرفت. حداقل خرج لباس و لوازم التحریر دخترکش فراهم می شد، اما مشکل پیش آمد!!

اول صبح به میدانگاه محل رفت. جایی که کارگرها در انتظار آمدن صاحبکاری منتظر می نشستند، گاهی کار گیرشان می آمد، خیلی وقتها هم نه! یک کارگر به عنوان کمک دستش برای فرزکاری می خواست. ابوالفضل را انتخاب کرد. جوانی حدود ۳۷ ساله و به نظر خوب.

جنب و جوش زندانیان برای تهیه لوازم هفت سین و استقبال از بهار، دلش را پر از غم می کند و باز به همان روز برمی گردد: چند قدم از ابوالفضل فاصله گرفت. می خواست از واحد نیمه کاره روبرو، کمی ماسه برای ادامه کارش بیاورد. چشمش به قابلمه رنگ و رو رفته غذایش افتاد. جایی برای گرم کردن غذا نبود. امروز هم می خواست همان طور غذا را سرد بخورد. همان طور که می رفت گفت: کار رو تعطیل کن، ناهار بخوریم.

پایش را که به واحد روبرو گذاشت، ابوالفضل دستگاه فرز را روشن کرد و دو قدم آن طرفتر ناگهان، صدای افتادن چیزی و بعد فریاد دلخراش او را شنید. چند قدم رفته را با پریدن برگشت، ابوالفضل با صورتی غرق در خون، فریاد می زد و از راه پله های نیمه کاره به سمت کوچه می دوید.

آن قدر وحشت کرده بود که یادش رفت گوشی تلفنش را بردارد. در کوچه خود را به ابوالفضل رساند و با فریاد از همسایه ها کمک خواست. یک نفر گوشی موبایلش را به حمید داد و او با دستهای لرزان، شماره سه رقمی اوراژانس را گرفت. طولی نکشید که امدادگران اورژانس از راه رسیدند. بریدگی عمیق گردن و خونی که فوران می زد و مردمی که دور ابوالفضل و حمید حلقه زده بودند، پلیس را هم به این صحنه مشکوک کشاند.

اولین اقدام، جلوگیری از خونریزی شدید و انتقال به بیمارستان بود. حمید در شوک حادثه به ساختمان بازگشت تا همراه پلیس بفهمد چه اتفاقی افتاده است؟ تکه های خرد شده سنگ فرز و خونی که در همان چند ثانیه فضای زیادی را روی خاکهای کف هال و پذیرایی نیمه کاره پر کرده بود، خود گویای چگونگی اتفاق بود.

حمید می خواست خود را به بیمارستان برساند و حال کارگر جوان را بپرسد که خبر مرگش را شنید و بعد با زبانی خشکیده، ماجرا را برای بازپرس ویژه قتل و پلیس توضیح می داد. دستبند سرد قانون، دستانش را می فشرد و ناله های سوزناک مادر و همسر ابوالفضل، همسر خودش و اشکهای وحشت زده دخترهای هر دوی آنان از دادگاه تا زندان، او را بدرقه می کرد.

گزارش پزشکی قانونی هر گونه درگیری و  ضرب و جرح عمدی را نفی می کرد. مرگ بر اثر اصابت تکه های سنگ فرز و بریدگی شریانهای حیاتی گردن که تا استخوانها به طول ده سانتی متر ادامه داشت. این حادثه کاملاغیرعمدی بود ولی به خاطر نداشتن محافظ برای دستگاه سنگ بری و عدم رعایت الزامات ایمنی کار، باید حدود ۲۴ میلیون تومان به عنوان دیه و جریمه پرداخت می کرد.

همسر حمید خانه را که پیش پرداختش تنها ۴ میلیون تومان بود، خالی کرد و با فروختن وسایل و کمک گرفتن از این و آن، فقط ۵ میلیون تومان فراهم کرده و همراه دخترکش با همان عروسک و کیف قرمز مدرسه به خانه محقر پدرش رفته بود.

خانواده ابوالفضل هم حق داشتند. نان آورشان را از دست داده داده بودند. همان نان بخور و نمیر کارگری را هم دیگر نداشتند. زن، دو بچه و مادر پیر و خانه ای اجاره ای! اما با همین وضع هم دلشان بزرگ بود. می دانستند ابوالفضل ناخواسته کشته شده و حمید به گفته فامیل و در و همسایه آزارش به مورچه هم نمی رسید. تلاش کارشناسان نمایندگی ستاد دیه استان تهران به بار نشست. خانواده ابوالفضل که ابتدا به سهم قصور حمید معترض بودند و دیه بیشتری می خواستند، با دعوت به آرامش و صلح و سازش، بخشی از دیه را بخشیدند و فقط ۱۵ میلیون تومان خواستند آن هم فقط برای اجاره های عقب افتاده خانه و کمک خرجی کوچک!

این بار نیکوکاران باز هم به کمک آمدند. مبلغی که در سال ۹۱ فراهم کردن آن برای خانواده ای مانند خانواده حمید، غیرممکن بود. هر کدام از خیرین، مبلغی روی هم گذاشتند، بخشی هم خود نمایندگی ستاد دیه اختصاص داد و در نهایت با ۵ میلیونی که همسر حمید در دست داشت، ۱۵ میلیون تومان به خانواده ابوالفضل پرداخت کردند و حلالیت خواستند.

با توجه به در پیش بودن تعطیلات سال نو، تحویل چک در دادگاه و رضایت گرفتن و رساندن به زندان، به سرعت انجام شد و در عصری زمستانی، زمانی که حمید در سکوت اشکهایش، به آن روز شوم، ناهاری که هرگز گرم نشد، فریادهای دلخراش ابوالفضل، روز اول مهر و برباد رفتن آرزوهایش برای بردن دخترکش به مدرسه و سفره هفت سین خالی خانواده خودش و خانواده ابوالفضل فکر می کرد، خبر آزادیش را پشت تلفن از میان صدای پر از گریه و خنده همسرش شنید و هنوز به خود نیامده بود که با بلندگوی سالن گفتند: حمید… با کلیه لوازم جهت آزادی به نگهبانی اندرزگاه مراجعه نماید…

عزیزان نیکوکار جهت اهدای کمک های مالی و آزادی زندانیان نیازمند واجد شرایط جرایم غیرعمد می توانند از طریق تماس با شماره تلفن ۸۸۸۶۱۸۷۰ و یا مراجعه حضوری به نشانی خیابان کریمخان زند، خیابان سنایی، نبش اعرابی ۶، پلاک ۲۵، طبقه سوم و همچنین به سایت نمایندگی ستاد دیه استان تهران (نشانیwww.tehipro.ir ) و یا لینک اطلاع رسانی @tehipro با فعالیتهای این نمایندگی و نیز نحوه ارسال کمکهای مالی و آزادی زندانیان استان آشنا شوند.

نوشتن دیدگاه

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد.لطفا فیلد های که دارای ستاره هستند را پر کنید *

*