گزارش

گروه جهادی ضحی و دختران دانش آموز با دلهای بزرگ

ضحی نامی بود که آقامعلم پیشنهاد داد. ابتدا در یک دبیرستان دخترانه با دلهای پرکشیده به همنوع. آقای حیدری نمیخواهد عکسش را بگیرم. او می گوید من فقط طراح گروه ضحی بودم بقیه کارها را خود دانش آموزان انجام دادند. دانش آموزانی از کل استان تهران که برخی الان دانشجو شده اند و این طرح را به دانشگاهها کشانده اند. ...

ادامه مطلب »

۹۷ میلیون تومان تا نجات یک زندانی!

۹۷ میلیون تومان تا نجات یک زندانی! امینه افروز وقتی مشتریها باکهای جدید بنزین را دیدند، به این فکر افتادند که تعمیر این باکهای فعلی ارزشی ندارد. یکی از آنان هم به شوخی گفت این کار آفتابه خرج لحیم کردن است. این همه خرج تعمیرش می شود، عمرش را کرده، با همین پول، کمی بالاتر کلاً  باک هر دو موتور ...

ادامه مطلب »

یک سانحه، یک عبرت!

امینه افروز دیگر توان ایستادن پای تنور داغ نانوایی را نداشت. هنوز تنش از یادگارهای تلخ دفاع مقدس و جنگ تحمیلی و ۲۵ درصد جانبازی رنجور بود که درد کلیه هایش تشدید شد و در نهایت پس از کلی رفت و آمد به بیمارستانها، اعلام کردند کلیه هایت از کار افتاده است و باقی عمر بدون کلیه و با دستگاههای ...

ادامه مطلب »

قشنگترین هدیه تولد دنیا!

امینه افروز چند روز بیشتر به شب یلدا نمانده است. مادر هفته ای یک بار صبح خیلی زود، دست او و برادرش را می گیرد و از این قطار مترو به آن قطار مترو و از این اتوبوس به آن اتوبوس برای دیدن پدر می روند و بعد او را می بینند پشت شیشه و گاهی بدون آن شیشه که ...

ادامه مطلب »

ترک تحصیل اجباری به خاطر ۲ میلیون تومان!

امینه افروز زندگی مثل یک دایره است. هر چه می دوی نقطه دنجی نداری، همه جایش یکسان است.. بدون هیچ نقطه روشن! زهرا اینها را زیر لب زمزمه می کند. پشت تلفن صدایش می لرزد. قرار است برای صحبت در مورد شکایتش با او صحبت کنم… این که با چه میزان مبلغی رضایت می دهد و از پیش قسط مهریه ...

ادامه مطلب »

تا آزادی بابا، من مرد خانه هستم!

امینه افروز tehipro@ زن خسته است! از سرزنشهای مردم، نگاه شماتت بار همسایه ها، رفت و آمدهای زیاد به دادگاه، حالا دیگر تعداد پله ها را می دانست. بچه های معلولش نمی توانستند از این پله ها بالا و پایین بروند، محمد همیشه گوشه لباسش را می گرفت و می گفت: تا آزادی بابا، من مرد خانه هستم! باید من ...

ادامه مطلب »

غذایی که هرگز گرم نشد!

امینه افروز دخترک از ترس پشت چادر مادر پناه گرفته و چنگ بر عروسک همدمش می زد. پدرش دست او را نگرفته بود. دست پدرش را به دستان آقای پلیس بسته بودند. مادرش شتابان با التماسهای همراه با ناله، گریه می کرد و از دو خانم می خواست شوهرش را ببخشند. آن دو خانم هم گریه می کردند و بی ...

ادامه مطلب »

دعا در زیر باران!

دعا در زیر باران! امینه افروز به نظرش پیشنهاد خوبی بود. چند ماه سختی و دوندگی و بعد یک عمر خوشی و پول پارو کردن… تا کی باید در آن میوه فروشی کوچک، کیلو کیلو میوه می فروخت و صندوق صندوق میوه و سبزی خراب می شد. در آن محل که مردمش کم درآمد بودند، فروش زیادی نداشت. یک مغازه ...

ادامه مطلب »