گزارش

تا آزادی بابا، من مرد خانه هستم!

امینه افروز tehipro@ زن خسته است! از سرزنشهای مردم، نگاه شماتت بار همسایه ها، رفت و آمدهای زیاد به دادگاه، حالا دیگر تعداد پله ها را می دانست. بچه های معلولش نمی توانستند از این پله ها بالا و پایین بروند، محمد همیشه گوشه لباسش را می گرفت و می گفت: تا آزادی بابا، من مرد خانه هستم! باید من ...

ادامه مطلب »

غذایی که هرگز گرم نشد!

امینه افروز دخترک از ترس پشت چادر مادر پناه گرفته و چنگ بر عروسک همدمش می زد. پدرش دست او را نگرفته بود. دست پدرش را به دستان آقای پلیس بسته بودند. مادرش شتابان با التماسهای همراه با ناله، گریه می کرد و از دو خانم می خواست شوهرش را ببخشند. آن دو خانم هم گریه می کردند و بی ...

ادامه مطلب »

دعا در زیر باران!

دعا در زیر باران! امینه افروز به نظرش پیشنهاد خوبی بود. چند ماه سختی و دوندگی و بعد یک عمر خوشی و پول پارو کردن… تا کی باید در آن میوه فروشی کوچک، کیلو کیلو میوه می فروخت و صندوق صندوق میوه و سبزی خراب می شد. در آن محل که مردمش کم درآمد بودند، فروش زیادی نداشت. یک مغازه ...

ادامه مطلب »

بخاطر پدرم!

باران می بارید. از آن بارانهایی که بین سردی زمستان و طراوت بهار گیر کرده بود. دختر جوان با دست و صورت سرمازده، وارد ستاد دیه استان تهران می شود. روزهای آخر اسفند ماه، نگران سفره خالی هفت سینی است که شاید پدر بر سرش نباشد. نگران حرف و حدیثهای فامیل دامادشان که ما آماده برگزاری مراسم عروسی هستیم، پدرت ...

ادامه مطلب »

تراشه ای از یک اسکلت!

https://t.me/te زمان: ساعت ۱۲ و ۱۵ دقیقه روز ۲۵ اردیبهشت سال ۹۳ مکان: سازه فلزی مجتمع مسکونی در بزرگراه شهید همت مقابل بوستان جوانمردان صدای فریادهای مرد آهنگر از بالای داربست، بقیه کارگران را به محل کشاند. عینک کارش شکسته و خون از گوشه چشمش بیرون زده بود. بوستان جوانمردان غرب تهران در میان سکوت خاموش شدن موتورهای برق و ...

ادامه مطلب »

سهل انگاری در نگهداری از سگها، صاحبانشان را راهی زندان کرد

سهل انگاری در نگهداری از سگها، صاحبانشان را راهی زندان کرد امینه افروز مسئول روابط عمومی ستاد دیه نمایندگی استان تهران پرونده اول: کاغذی مچاله شده از کیفش بیرون می آورد، کاغذی که از سال ۹۴ صدها بار دیده و نوشته هایش را حفظ کرده است: چرا اسم مرا نوشته؟ من که آن روز اصلاً حضور نداشتم. نه من بودم، ...

ادامه مطلب »

بازی کودکانه ای که مرگی را رقم زد

صدای خنده های کودکانه بچه ها در کوچه های پاییزی ورامین به گوش می رسید. پسربچه ها که تازه از مدرسه برگشته بودند بدون آن که مشقهایشان را بنویسند، می دویدند و شادی می کردند. ساعتی قبل صفدر با همان کامیون داغون خود باری برای قرچک برده بود. وقتی می رفت یک پالت آهنی بزرگ را جلوی در خانه اش ...

ادامه مطلب »

حس تلخ مرگ

حس تلخ مرگ امینه افروز روابط عمومی نمایندگی ستاد دیه استان تهران  tehiporo@ هوا سرد بود. سوز اواسط دی ماه  بر جان عابران چنگ زده بود. کم کم داشت وقت ناهار می شد. محمود نگاهی به دستان سیاه روغنی اش کرد. همیشه همین طور بود. دختر کوچکش هم به این دستان زحمتکش و سیاه پدرش عادت کرده بود و هیچ ...

ادامه مطلب »