گزارش از زندان

پرونده ای بدون نشانی شاکی! ­­­­­­­­­­

امینه افروز هنوز از سر سفره صبحانه بلند نشده بود که تلفن همراهش به صدا درآمد. آن سوی خط، صدای مضطرب سرکارگرش بود که گفت داود از طبقه چهارم افتاده است. پسرهایش به مدرسه رفته بودند. همسرش نگران او را بدرقه کرد ولی حسین ته دلش قرص بود، برای چنین روزی دو بار کارگران را بیمه نموده و می دانست ...

ادامه مطلب »

بارانی که در راه است

گرمای تهران بر سرش فرود آمده بود، گرما که نه، بدبختیها… اجاره نشینی در خانه های محقر و قدیمی…. زمانی در گذشته های نه چندان دور، حقوق کارمندی بود و آسایشی مختصر. سی سال با همین حقوق شوهر زندگی را چرخانده بود. بدبختی از روزی شروع شد که شوهر بازنشسته شد و اطرافیان پیشنهاد به راه انداختن ساخت و ساز ...

ادامه مطلب »

بخاطر پدرم!

باران می بارید. از آن بارانهایی که بین سردی زمستان و طراوت بهار گیر کرده بود. دختر جوان با دست و صورت سرمازده، وارد ستاد دیه استان تهران می شود. روزهای آخر اسفند ماه، نگران سفره خالی هفت سینی است که شاید پدر بر سرش نباشد. نگران حرف و حدیثهای فامیل دامادشان که ما آماده برگزاری مراسم عروسی هستیم، پدرت ...

ادامه مطلب »